تبلیغات
اخبار شهر من تکاب " شیز نیوز "

اخبار شهر من تکاب " شیز نیوز "

ADS
نویسنده : دردمند یکشنبه 14 اسفند 1390, 05:44 ب.ظ
لنگه کفش بسم الله
مقاله زیبا و پر مغزی که نوشته دوست عزیزم جناب آقای شیریزاد بود، رو امروز در فاش انلاین مطالعه کردم که حیفم اومد اینجا هم قرارش ندم.
واقعا گوشه کوچکی از حرفهای 16 سال بی عدالتی در حق مردم تکاب بود



در ادامه مطلب این مقاله زیبا را مطالعه بفرمایید.

تمام کائنات در تحولی  هماهنگ بسوی حق در حرکتند و این همان مسیر کمال و قرب است که از آن بعنوان هدف آفرینش یاد کرده اندو هیچکس را یارای ایستادن در مقابل این سیل خروشان و عظیم نیست و هر که در مقابل این حرکت عظیم بایستد محکوم به شکست است و تاریخ گواه این مدعاست. و در مقابل هر که خود را بشناسد و خدای خود را و قطره ای شود از این سیل خروشان حق خواهی و حق طلبی، می ماند و ازلی میشود،  مصداق شریفه«جاء الحق و ذهق الباطل» .

تاریخ پر است از سرگذشت انسانهایی که با جدا شدن از سیل خروشان حرکت دائمی حق طلبی  فانی شدند، اما عبرت گیرندگان اندکند.

آقای حبی،  دوست دارم شما را با این نام خطاب کنم همان نامی که در ده سالگی با آن شما را شناختیم،  امروز شانزده سال از آن روزها می گذرد. شما همان نیستید که شانزده سال پیش بودید .اما، ما همانیم که شانزده سال پیش بودیم، نه اصلاح می کنم مانیز نه آنیم، که ما نیز پیرهن دریده ایم . امروز شما درنوشته هایتان(در سایت شخصی) در فکر هفت شهرعرفان : طلب و عشق و معرفت واستغنا و توحید و حیرت وفقر هستید و دنبال پیر و مراد، و ما ازهفت شهر  فقر و فلاکت و غربت وتحقیر و تمسخر و خجلت وشرم دست در دست پیر متانت گذشته ایم، شما خمار شراب معرفت شده اید و العطش سر می دهید و مثنوی می سرایید، وما خمار آب حمیت شده ایم و مرد می طلبیم و مثنوی سرا، شما خراب شدیدو خراباتی، ما خراب بودیم خرابه شدیم، شما در سفره تان خم و می و ساغر نهاده اید و ساقی را به وصف نشسته اید،  ما در سفره مان نان و پنیر و سبزی نهاده ایم و خدا را وصف می گوییم،  شما از قبض و بسط و رعد و برق می نویسید و ما از قبض و قسط گاز و برق می گوییم، شما علاج را در آتش می بینید آتشی که از آب بر آید، ما علاج را در آب می بینیم آبی که آتش متانت بیش از حدمان را خاموش کند، خلاصه شما در شهر عشقی و ساکن خرابات ... وما نیز در شهر عشقیم و ساکن خرابات ، اما این کجا و آن کجا. انصاف کنید این شانزده سال هیچ وجه اشتراکی بین ما و شما باقی نگذاشته و مارا با شما هیچ قرابتی نیست و سخت با هم غریبیم .

آقای حبی املاء و استدارج شنیده اید، بی شک عارف پیشه ای چون شما در طی طریق معرفت سالهاست که از این کودکستان ها گذشته اما میخواهم برای شما و خودم آنرا یادآوری کنم؛ این سنت حکیم را که امروز هر دومان دچار آنیم البته به قدر وسعمان باید. شنیده اید حاکم کافر میماند اما حاکم ظالم نه. شنیده اید آه کوخ نشین بر زمین نمی ماند و کن فیکون می کند کاخ را. شنیده اید آن حدیث قادر حکیم را که : امید بنده ای که بر غیر من امید بندد، نا امید خواهم کرد .

آقای حبی در مسیر یکی از این روستاهای اطراف چشمم به پیر مرد قد خمیده ای افتاد که کنار جاده بعد یک روز، کار طاقت فرسا به سوی آبادی می رفت با ماشین ایستادم و تعارف کردم که تا روستا همراهم شود، تعجب کردم وقتی که دیدم نمی توانست دستگیره درب پراید را باز کند و سوار شود وبعد ازطی مسیر به همان شیوه از باز کردن درب از داخل نیز عاجز بود...، وجالب اینکه چند صدمتر آن طرف تر پایلوت کارخانه طلا را می شد دید که اگر در دیار حضرتتان بود الان کارخانه ای بود با پنج هزار کارگر ،پنج هزار خانواده، پنج هزار خانه، پنج هزار و...هزاران نوید زندگی در شهر.

اما آن پیر مرد را میگفتم با خودم گفتم این پیر مرد فقیر چه نسبتی می تواند داشته باشد با جنابعالی که شانزده سال سوار بر خودرو های لوکس حاصل از نان وکالت این موکلانتان خداوندگاری می کنید و موکلان و ولی نعمتان تان را بنده می بینید، چه نسبتی بین شما و ماست.

 مقصود تان از شرافت  چه بود وقتی می گفتید: شرافتا من این چهار سال را از شما دلخور بودم و کاری برایتان نکردم (میتینگ احمدآباد)

فقط همین!؛  چهار سال کاری به کارتان نداشتم، بگذار از عینک من ببینیم قضایای این چهار سال را  

آقای حبی چهار سال ما بخاطر نداشتن پزشک متخصص مردمان مظلوممان را در بستر بیماری و حین اعزام به شهرهای اطراف از دست دادیم، آقای حبی چهار سال سنگ معادن ما را شبانه غارت کردند و طبیعت بکرمان را معدن خوانده و تاراج کردند، آقای حبی در این چهار سال کم نیست تعداد دوستان و آشنایانم  که از آنها در جادهای چهل ساله مواصلاتی مان فقط قاب عکسی مانده بر دیوار،  آقای حبی چهار سال از آب کوههای شهرمن که حاصل زمستانهای سخت بود، مزارع بوکان و شاهیندژ و... سیراب شدندو کشاورزان شان متمول، و کشاورزان شهر من از بی آبی و خشکسالی، فقیر و فقیر تر شده و لا جرم راهی غربت، آقای حبی چهار سال مافقیر تر شدیم،  کوچک تر شدیم،  ضعیف تر شدیم،  حتی ایمانمان نیز کمتر شد چون فقر که آید ایمان برود،  هرچند در واقع شانزده سال این سریال بود اما من دندان گردی نکردم  و همان چهار سال را که خودت گفتی برایت حساب کردم، نمی دانم آنروز مستمعان این کلامت که آدم های کمی نیز نبودند چگونه بر این تحقیر و تحمیق و تمسخر و ... تاب آوردند و تا آخر نشستند وقتی جمله« شرافتا من این چهار سال را از شما دلخور بودم و کاری برایتان نکردم» را از زبانت شنیدند.

آقای حبی جمعیت شهر شما در این شانزده سال چقدر افزایش یافته و به تبع آن چقدر بستر امکانات در آن فراهم شده جمعیت و امکانات شهر من چه ؟

آقای حبی پتانسیل های موجود برای توسعه در تکاب را روی یک کاغذ بنویسید و نمی گویم پتانسیل های میاندوآب را بلکه به جرات و با تحقیق و علم کامل می گویم، پتانسیل های کل استان را هم بنویسید و حال در مقام قضا بسنجید کدام سنگین تر است؟

آقای حبی شهر من به لحاظ جمعیت در رتبه نهم و دهم استان است اما بعد از ارومیه و خوی بیشترین اتوبوس مسیر تهران – تکاب را دارد به خاطر مهاجر بودن مردمانش چه بصورت ثابت(ساکن در تهران و اطراف) و چه موقت (بدلیل نبود امکانات و مسافرت روزانه)، برای  هزینه مادی ، معنوی و فرهنگی این مسافرت ها چه دلیلی می بینید؟

آقای حبی در  این شانزده سال شما در میاندوآب و شاهین دژ دفتر ارتباطات مردمی داشته اید اما سهم مردم متین من از این دفتر که پلی است بین وکلا و موکلان فقط شانزده روز قبل از آغاز تبلیغات بود این توهین به مردم را چه پاسخی دارید؟ البته مشکل ما خلع این دفتر نیست بلکه نوع نگاه تحقیر و توهین آمیز شماست.

آقای حبی کمی دقت کن همان پنجاه و پنج هزار رای سنتی ات را بدست آوردی اما دلیل پیشتازی رقیبانت برکت آرای مردمی از جنس آن پیرمرد است که به متانت! شانزده ساله پایان دادند و به شما« نه» گفتند. آقای حبی مردانه بیا قبول کن که از رفتنت شاد باشیم، ما که با شما پدر کشتگی نداریم، اصلا در دیانت و تقوا و فرهنگ مردم ما همین بس که برایشان غریبه و خودی نیست و هرکه را با تقوا و صادق یافتند رای دادند اما شما به ما یاد دادید که دیگر این چاقو نمی برد و باید فکری به حال خودمان کنیم.شما به ما یاد دادید متانت بیش از حد حماقت است .شما به ما یاد دادید ....

آنروز که در قواره نماینده! با چند تلنگر در نزد رئیس جمهور و با تکبر میکروفنت را روشن یافتی نمی دانستی که چراغ اقبالت خاموش شده و مردم خسته از فعل دروغ آب ز روی  فاعل این فعل خواهند برد هرچند ما این کار را نیز نپسندیدیم اما فارغ از حسن و قبح آن کاش شما بجای منم منم،  و آوردن باهنر ،که خواستید هنرتان را نشانمان دهید به چرایی آن می رسیدید غافل از اینکه این لنگه کفش هشداری بود از سوی خدا که ای «من» تا ما نشوی محکوم به فنایی. البته باید بگوییم همان مردم امام جمعه و فرماندارشان را در همانجا با «خدانگهدار تو» و« زنده باد زنده باد » پذیرایی کردند که خود اماره ای دیگر است از فهم درک و نکته سنجی شان.

شاید دل به دنیای دنی بستید، شاید پشت تان به چهره های بانفوذ شهر گرم شد، شاید مرجع نفس هایتان گرم تر شد به سبب تاثیر قوت تان ، شاید ... خلاصه اینکه از سیر خروشان مردم مظلوم که آیینه تمام نمای حق اند غافل شدید و چون قطره ای راه فنا پیش گرفتید هرچه بود بود ، نه شد. شانزده پله بالا رفتید و از پله های مانده در زیر پاهاتان غافل شدید والبته آن پله ها شاید برای به اوج رسیدن بودند و شاید برای سقوطی مرگبار تر، سنت الهی شما را در صندلی های نرم تر هیئت رئیسه نیز نشاند شاید برای شکوه و جلال بیشتر بود و شاید برای تنبه و انزال بدتر!.

آقای حبی صاحب وشماره آن لنگه کفش را نمی شناسم و نمی دانم، اما شماره این لنگه کفش شانزده بود. آن لنگه کفش برای بنده خدایی بود و از سوی خدا و برای اخطار. اما این یکی لنگه کفش گشاد! خودت بود و البته  از سوی خدا و برای ابطال.

خداحافظ آقای محبی نیا،



دسته بندی : حرف دل ,
برچسب ها : مقصود تان از شرافت چه بود ؟!! , شیرزاد , آقای حبی , کارخانه طلا , میتینگ احمدآباد , میاندوآب , شاهین دژ , لنگه کفش ,
دنبالک ها : آقای حبی این لنگه کفش خودت بود! ,



» توهین؛ تاریخ تکاب را تحریف نمی کند! ( سه شنبه 21 آذر 1391 )
» وقتی پاهایم را از دست دادم به دستهایم نگاه کردم ( سه شنبه 6 تیر 1391 )
» استاد اباصلت صادقی درگذشت ( چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 )
» مقصود تان از شرافت چه بود ؟!! ( یکشنبه 14 اسفند 1390 )
» بغضی که عاقبت ترکید ... ( شنبه 13 اسفند 1390 )
» شیر خدا و رستم دستانم آرزوست... ( سه شنبه 9 اسفند 1390 )
» موقعیت شناسی فرماندار ( پنجشنبه 20 بهمن 1390 )
» من می روم ولی تو بمان ( پنجشنبه 20 بهمن 1390 )
موضوعات

صفحات

لینکدونی

نویسندگان

» دردمند (8)

آمار بازدید


کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

درباره ما


قصد نداشتم این وبلاگ رو راه اندازی کنم ولی آنقدر درد هست و آنقدر بی عدالتی می بینم که خواستم م ن هم قطره ناچیزی در کنار دریای بی کران دیگر دوستان وبلاگ نویس در اعتراض به این همه بی عدالتی باشم.شاید کسی صدای ما را بشنود.یاعلی
ایجاد کننده وبلاگ : دردمند